تبليغاتX
آوارگی ها
در تئاتر ِ دنیا تعداد "دکورها" کمتر از "بازیگرها" و تعداد بازیگرها کمتر از "وضعیت هاست" – پروست

+(محسن): ما هر دو از چشمه‌سر اومدیم، دانشگاه قبول شدیم رفتیم …
- (حد میثاق): شعار، شعار.
+ اسمش این نیست. وقتی عقیده‌هات درست باشن اما خب اونا رو …
- درست بگن!
+ سرکوب بشی، هر کی یه راه و طرفی برای خودش باز می‌کنه اون‌وقت میفتی تو خلاء
- خلا!
+ اسمش این نیست. عقیده اگه بد اجرا شه، دلیل بر بد بودن عقیده نیست، اجرا شکست خورده. ما هم بنیه نداشتیم منم زدم به …
- لات‌بازی.
+ اسمش این نیست. شما که ماوی، سردسته‌ای، رئیسی. برا خودم درددل می‌کنم. اگه عاقبت این جهانو می‌خوای، صاحب قدرت شو. دیگه درس خوندن مهم نبود. اما اون دختر، فروزنده زد به یه جاهای دیگه.
- یعنی شد فا ح شه!
+ اسمش این نیست. چرا همه‌چیو غلط می‌گی؟ یا می‌خوای من نزنم وسط هدف؟
- کار ما فقط پوله، پول. یعنی پول!
+ همون پول. همون پول یعنی سیاست! پول و قدرتم که یعنی …
- اسمش این نیست! ما کار خودمونو می‌کنیم. ما تو تاریکی بهتر بلدیم لایی بکشیم. اسمش اینه!
+ اسمش اعتراضه. اسمش اینه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Human, All Too Human | 

  ثانیه ها کنار تو ، به مردن عادت میکنن ، حتی به راه رفتن ما ، همه حسادت می کنن

اول اینکه بگویم الان خیلی خوشحالم که امروز در نمایشگاه یه تراول خرج دیکشنری انگلیسی بلکول فلسفه غرب نکردم و در واقع ترم گذشته که استاد درس "تفکر انتقادی" خیلی به آن استناد میکرد پیش خودم گفتم که حتما باید بخرمش و تا الان هم دو دل بودم که دوباره بخاطرش بروم که یکدفعه در یک سایت برای دانلود پیداش کردم. نسخه کامل ۷۷۰ صفحه ای در سه سوت دانلود شد و در حال دانلود اینقدر ذوق زده شدم که به زی زی گفتم اگر فایلش همون باشد صد تا بوست میکنم و البته الان هشتاد تاش مونده! اما نکته اصلی که باید بگویم ویدیو کلیپ فوق العاده هنری و خلاقانه شادمهر عقیلی بنام "آینده" است. من در اینمواقع اصلا جوگیر نیستم و طی شش هفت سال گذشته فقط یک بار ویدیو کلیپی ایرانی را ستایش کردم که "هامون" شاهین نجفی بود که فضای عاشقانه ی بصری عجیبی داشت و هیچ ربطی به سبک سیاسی خواننده نداشت و کلیپ "نامه" نامجو هم که چندی پیش دیدم خوب بود اما این کار جدید شادمهر معرکه است. هر هنرمندی فرصتی دارد و سنتی ها میتوانند نیم ساعت خودشان را گرم کنند و بعد بخوانند اما در اینجا باید دقت کرد یک خواننده (و کلا اکیپ همراهش) فقط حدود ۵ دقیقه وقت دارد هنرش را عرضه کند. الان هم که دادن کلیپ بسته به اینکه فضای کلیپ کجا باشد، دختر و ماشین در آن باشد یا نه، پی ام سی نشان دهد یا شبکه های دیگر و ...با صرف چند میلیون هزینه در همین تهران امکان پذیر است و هر فردی فقط با جور کردن پولش میتواند چند دقیقه بیاید در ماهواره و نتیجه اش اینهمه کلیپ های مزخرف است و گاه مجبورم صدای تی وی را قطع کنم و ساعت ها در حالی که کار دیگری میکنم به آن هم نگاه کنم تا بالاخره که یک کار خوب نشان داد صدا را وصل کنم. (روشی که همسر گرام از آن متنفر است و ترجیح می دهد همه چیز کاملا قطع باشد و من برخلافش ترجیح میدهم در یک آن مشغول چند کار باشم) کار  قبلی شادمهر "حالم عوض میشه" هم واقعا بین ایرانی ها عالی بود و بلافاصله خواننده ای بنام آمیتیس از او تقلید کرده اما مهم آن خلاقیت نفر اول است. اما اگر آن کار بین فارسی زبان ها سر بود کلیپ "آینده" بین ویدیوهای خارجی هم محشر است و مطمئنا فضای گرافیکی این کلیپ از بهترین کارهای مدونا و انریکه و ... بهتر است. شادمهر بعد از رفتن خیلی افت کرد، من همیشه حالت نوستالژیکی نسبت به آلبوم مسافر او داشتم، هیچوقت یادم نمیرود در آن خفقان و فضای بسته وقتی خاتمی آمد و اولین کاست های پاپ سال ۷۷ به بازار آمدند، آنموقع یکی از اقوام نزدیک یکی از این فروشگاه های زنجیره ای نوارفروشی داشت و من هم گاهی آنجا میرفتم و آلبوم مسافر پشت سر هم به فروش می رفت و تموم میشد و مسولین حراست آنجا همیشه به ما تذکر می دادند این نوارها رو با صدای بلند نزارین و بچه بسیجی ها هی میومدن میگفتن مجوزشو باید ببینیم و یه فوحشی میدادن میرفتن و اون فامیلم که خودش مذهبی بود وقتی چندتا دختر آرایش کرده می آمدن الکی می رفت نوارها را مرتب کند و به من میگفت کارشان را راه بندازم و هر وقت که چیز دیگری پخش میکرد مردمی که از فروشگاه برمیگشتند میگفتند این چیه؟ شادمهر عقیلی بذار.... و طنین "مسافر خسته ی من" فضا را عوض میکرد. شادمهر آنموقع فقط یک نام بود که توسط مردمی که از بیست سال حبس موسیقی به تنگ آمده بودند ادا میشد ومن 12 سالم بود که در جو دوم خردادی شادمهر جذب شدم و چند ماه قبلش بود که مردم در دوم خرداد آن حماسه را آفریدند و یادم است فردا اعلام نتایج انتخابات 76 بود که از سرویس مدرسه بر میگشتیم مردم به هم شیرینی تعارف میکردند و عکس خاتمی پشت همه ماشین ها که شبش تا صبح در خیابان بودند و البته بی عرضگی همین سید خندان بود که بعدا همه مان را بدبخت کرد... به هر حال یکی از ثمرات آن زایش موسیقیایی آهنگ "یاس" بود که اینهمه خوانندگان و مداحان مذهبی هرگز نتوانستند چیزی به آن زیبایی خلق کنند و همه شبکه ها در ایام فاطمیه پخشش میکردند...شادمهر مثل خیلی ها شاید با خروج از کشور افت کرد اما امکاناتش بیشتر شد و از نظر تکنولوژیکی بالا رفت و این یک مزیت است. یک عده میگویند اینها کار دل نیست و خواننده عشقی به آنها ندارد! من این حرف ها را نمیفهمم و فقط میگویم زیباست. من واقعا نمیدانم تصاویر ویدیو"آینده" چطور خلق شده ند؟ اصلا چرا خوانندگان خارجی چنین چیز دیجیتالی و شگفتی نساخته اند؟ رهایی این پروانه چقدر آرامش بخش است. اگر خواستید نسخه با کیفیت تر از ماهواره اش را ببینید که آرم شبکه هم روی تصاویر نباشد نسخه HD را ازاین لینک دانلود کنید. البته اینکه خود آدم هم در روابط دارای وضعیت ناکامانه ای نباشد بیشتر میتواند به درک این کارها کمک کند همانطور که یک ناکام بیشتر آهنگ های غمگین را درک میکند و این خاصیت سوبجکتیو استتیک است. زنده باد خلاقیت! بشریت اگر چیزی دارد به آن ببالد بیش از چند انسان خلاق تاریخ نیستند و اگر نه در مقابل خودشان اما در مقابل آثار آنها باید تعظیم کرد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Human, All Too Human | 

 

ساعت صفر

                                                                                                      

 

اینجا میان هزار هیچ

رقص بی خستگی عقربه ها

که در ساعت صفر

با یکدیگر

هم خوابه میشوند

 

***

-ما –

فرزندان ساعت صفریم

برآیند پوک بردارهای تقارن

-بردار صفر –

نه فکر و نه احساس

یخ بست ثانیه ها

اوج سترونی

عبور از

رطوبت خنجر انداز احساسی

با هزار درد

برای زادن یک شعر – شاید –

ولی افسوس...

رویش شور بوته های تعفن

بر استپ های عزلت قریه ی "نمیدانم نامش را"

 

* *


غرق در ساحت خشک و بی ترحم کتابها

گلریز گورستان قالیچه

و لاشه ی روزنامه ای

با ته خنده درشت مبهمش

که "چه دروغی ست این انسان!"


* *


هم خوابگی عقربه ها

عقیم بودن شعر

خشکی زندگی

درون ساعت صفر


27 – 5 – 85

 

------------------------------------------------------

چند روز پیش از دانشکده آمدم پردیس با ورو رفتیم ادبیات چای بخوریم که در حیاط محسن و بعد خدایار از دوستان قدیمی ادبیات را دیدم. خدایار خیلی درویش ظاهر و مخلوطی از سهراب و هدایت شده بود! بخاطر بچه هایی که کنارش بودند سعی کردم بگذرم اما او از دیدنم خوشحال شد و بلند شد  من هم بعد سلام علیک گفتم بیا آنطرف کمی حرف بزنیم اما چون با ورو حس دوستی نداشت نیامد و به هر حال خیلی دوست داشتم بیاید و با آن لحن خوبش برایمان شعری بخواند. او ذاتا شاعر بود و بین بچه های دانشکده در عرصه شعر می درخشید اما مجالی برای بیان نداشت. بین ورودی 84 و 85 فکر کنم من خیلی سعی کردم او را تشویق کنم و بعد هم در نقد نو چندبار شعرش را چاپ کردیم. برخلاف سهند و شهریار دنبال چاپ شعر نبود و اصلا در مراسمات هم حاضر نمیشد. خیلی خاص بود و علاقه وحشتناکی به اخوان داشت و آنقدر شعر نو حفظ بود که آدم تعجب میکرد. شاید الانِ من خیلی بیشتر به دوستی با او میخورد اما متاسفانه در دوره ای که من غرق در اراجیف سیاسی بودم بیشترین رابطه را با او داشتم. خیلی سیاه بین و بدبین بود. خودش میگفت واقع بین! اما من میگفتم بدبین. به حدی که زمانی که بازداشت شدم فکر کرده بود میخواهم اعدام شوم! به هر حال آن اواخر که او درسش زودتر تمام شد و من هم از سیاست بیرون کشیدم رابطه کمتر اما عمیقتری داشتیم. از آدم هایی بود که واقعا و بدون ژست و ادا از تارکوفسکی لذت میبرد و کتاب "در انتظار گودو" را به من داد.اما تلخی او تحمل ناپذیر بود و اواخر تلختر هم شد و یکبار توهین های زشتی به فلسفه و فلاسفه کرد و دلگیر شدم و بعد گذر زمان و کم دیدن، رابطه ما را کمتر کرد و او هم مثل حمید دوست داشت بیشتر به جای خلوتی در شمال برود. اگر مجال حضور پیدا کند حتما شاعر بزرگی میشود و شاید هم تاریخ او را دوست نداشته باشد و اشعارش در کاغذپاره ها مدفون شوند... امیدوارم ازدواج کند و شاید در انصورت بیشتر بتوانیم همدیگر را ببینیم چون با شرایط حاضر امکان باقی ماندن دوستی های از نوع دانشگاهی کم و کمتر می شود و این تقدیر یک مرد متاهل است. همسر که هیچی اما متاسفانه اکثر دوستان من و ورو مجرد یا شکست خورده اند و دوست پسریا دختر هم ندارند که در غالب زوج ببینیمشان و این بعلاوه ی کمبود وقت روابط ما را، جز با عده ای معدود، کم و کمتر می کند. در مجموعه شعرهایش،  شعر بالا را او به من تقدیم کرده و من هم خیلی دوستش دارم بخصوص زمانی که مثل امشب میخواستم شعری بنویسم اما هر چه سعی کردم نتوانستم و یاد شعر او افتادم و تصمیم گرفتم اینجا بنویسمش و قسمت پایانیش واقعا شرح دقایقی از نیمه شب های خودم است و کلا فکر میکنم بعضی احساسات را با تعابیری مثل "یخ بست ثانیه ها" به بهترین نحو می رساند. 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Human, All Too Human | 

بلا روزگاریه عاشقیَّت



عید تعطیلات مزخرفات. او را خیلی کم دیدم یعنی بعد از آن قضیه دیگر خودم بیشتر دوست دارم نبینمش و نقش همان معشوق دست نیافتنی سنتی را به او بدهم و به یادش سعدی و حافظ بخوانم. شاید اگر این مدت با من چند بار بیروم میامد و بعد از آنهم متقاعدش میکردم به منزلم می آمد الان طور دیگری درباره اش فکر میکردم. به هر حال جو آنقدر او را بالا برده که بعید بود در آن شرایط هم کمتر به او فکر میکردم. الان بجای این حرف های بیخود میخواهم به دیالوگ جالبی از فیلم سوته دلان اشاره کنم که وصف من هم هست.  بهروز وثوقی در این اثر فراموش ناشدنی زنده یاد علی حاتمی نقش یک دیوانه را بازی میکند و ظاهرا چند ماه را هم در یک تیمارستان بوده که نقش را خیلی طبیعی ایفا کند. فیلم آنقدر مورد استقبال قرار گرفت که بعدها "مادر" با الهام از آن ساخته شد و یکبار یادمه تو دنیای تصویر نوشته بود بیشتر دیالوگ هایش مثل این "آی خدا چقدر دشمن داری دوستات هم که ماییم یه مشت عاجز علیل ناقص العقل که در حقشون دشمنی کردی" جز دیالوگای برتر سینمای ایران شد که البته من علی رغم تعریف منتقدان ندیده بودمش چون سینمای قبل انقلاب و این لوطی بازی ها را اصلا دوست ندارم اما این  ا.پ از رفقای جدید اینقدر تعریف کرد که بالاخره حوصله کردم فیلم را دیدم و واقعا ارزش تعریف های او را داشت و این دیالوگایی هم که نقل میکنم اول توسط او به ما معرفی شد هر چند امثال حمید و یارندی خیلی پشت سرش مسخره اش می کنند اما من شاید هم بخاطر شهرستانی بودنم کمی در این جو رفتم. وثوقی یکجا دیگه قبل اینکه دخترو ببینه میره جلو آینه به خودش میگه: "نترس کمبوزه  تو هم سری تو سرا" و داداش حبیب(با بازی مشایخی) که تنها کسیه که باهاش خوبه یک زن هرزه رو میگیره تا شبایی که میرن روضه با اون باشه شاید حالش بهتر شه  وثوقی کلا شخصیت جالبی داره و یه تقویم از آقاش گرفته که هنوز روزا رو طبق اون میشماره و برای عشق بازی و این چیزا هم یه کلمه از خودش ساخته بنام "عاشقیّت" و وقتی داداشش موضوع اون زنرو بهش میگه وثوقی بعدا با خودش این حرفا رو میزنه:

"خوش به سعادتتون که میرین روضه جاتون وسط بهشته، ما که دنیامون شده آخرت یزید، کیه ما رو ببره روضه؟ مجید آقا تو رو چه به روضه؟ روضه خودتی گریه کن نداری والا خودت مصیبتی دلت کربلاست ... داداش حبیب گفته از این شب جمعه، شب جمعه خودشون که دوشنبه منه اهل خونه که میرن روضه یکی میاد خونه رو بپاد، اِه! خونه پا  زنه! عاشقیت! هیچکی خونه نیس الا من و اون و خدا، خدام که نرو نیست با عاشقیت"

 در پایان فیلم هم که پنهانی با او ازدواج میکند وقتی نزد برادرش برمیگردد که خبر ازدواج را بدهد بمحض شنیدن خبر مخالفت او یکدفعه از غصه دق میکند و تکه کلام معروفش را میگوید: بلاروزگاریه عاشقیّت!   

 خلاصه اینکه همه حرفاش جالبه اما بهترین دیالوگش برای من اینه که پایین نوشتم که وقتی تصمیم میگیره با اون زن بی اخلاق ازدواج کنه این حرفا رو بهش میزنه و شاید هم روزی من این حرف ها را به او زدم. یعنی میشود روزی به او بگویم عشق آخرمی؟ الان که استرس خرداد رو هم کمی دارم که بعدش که او را نمیبینم تکلیفم چیست؟ به هر حال دیالوگ اینست:

   

تو اولی نیستی

من با خیلیا عاشقیَّت داشتم

با دختر قاپ عکسی که عکسش پشت جعبه آینه عکاسی چهره نما بود

بعد هم با بلیط فروش سینما روشن

خواستم بدونی

 اما دیگه تا وقتی پیش آقامون خاکم کنن

 خود خودتی


اگه اولی نبودی

 بدون آخری ای.... 

 

------------------------------------------------------------------------

۳۱ فروردین ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Human, All Too Human | 


چگونه کلمه مرگ در کنار دیگر واژگان و مفاهیم جای گرفت و انسان ها توانستند اینقدر معمولی زندگی خود را با آن تطبیق دهند؟ باید همه فرهنگ لغت ها و دایره المعارف ها چندین کلمه مانده به این کلمه هشدار دهند و وقتی هم به آن می رسند آنرا خیلی بلد کنند و مقدمه چینی کنند و حتی یک صفحه فقط آنرا با فونت درشت بنویسند. حتی انسان ها می توانند مثل مترجم کتاب های هری پاتر از واژه "اسمشو نبر" بجای آن استفاده کنند تا شدت مهیبی و خوفناکیش را کمی کم کنند. اینکه چقدر این مفهوم متناقض و عجیب و بی ربط به کل حیات ما انسان ها یا کل موجودات است احتمالا برای موجوداتی از سنخ دیگر - مثل مجردات یا ملائک یا هر چیز دیگری به فرض وجود - بسیار شگفت انگیز است و اگرچه ما انسان ها از طریق وضع قوانینی و از طریق پیشرفت های علمی مان توانستیم تا حدودی جلوی آنرا بگیریم اما اینکه می دانیم چقدر نزدیک ماست و می دانیم ممکن است در همین لحظه یا فردا یا پس فردا به سراغمان بیاید واقعا غیر قابل توجیه است. اینبار که با هواپیما به تهران می آمدیم بر خلاف بارهای قبل به هر علتی خلبان چند بار وسط راه هواپیما را کمی شاید نیم متر رو به هر طرف پایین بالا برد و - البته این اولین بار هم بود که من نوک هواپیما مینشستم و شاید هربار چنین حسی برای جلویی ها بوجود بیاید - اما وقتی همان چند ثانیه در حال پایین رفتن بودم که از تمام تجاربم در شهربازی ها واقعی تر بود به این فکر میکردم چقدر ممکن است ساده بمیرم و یاد شخصیت جرج کلونی در فیلم اسکاری "بالا در آسمان ها" افتادم که مسول یک شرکت هوایی بود که بخاطر ماموریت هایش فقط پنج روز از سال در هواپیما نبود و دائما باید از این ایالت به آن ایالت با هواپیما می رفت به خودم گفتم قبل از هر سفر اینگونه، باید وصیت نامه و دستکم صدها صفحه توصیه و خاطره و داستان و ... نوشت اما همه انسان ها با وجود اینکه از این داستان مطلعند بازهم زندگی خود را تکرار می کنند و دست به خطرناکترین کارها مثل همین مسافرت ها می زنند. اگرچه من سعی میکنم ترسم از مرگ را ابراز نکنم و مثلا اگر برنامه مسافرت یا هر چیزی پیش بیاید می پذیرم اما در درونم آشوبی بر پاست که آخرچگونه چگونه؟ حتی سریع رفتن در اتوبان های معمولی داخل تهران هم همینقدر خطرناک و احمقانه است کاری که میلیون ها نفر انجامش میدهند. همین چندی پیش که می خواستیم با دوستم محسن برویم قبر فروغ و بین راه کمی آرتیست بازی درآورد و خواست یکدفعه سریع از لاین یک به سه برود که یک اتوبوس به ما زد و خوشبختانه او توانست ماشین را کنترل و خاموش کند، ماشین که خیلی آسیب دید اما بلایی سر کسی نیامد و در آن غروب که برخلاف ما، راننده اتوبوس شوکه بود من در اتوبان نواب که ماشین ها بسرعت از کنارمان رد می شدند مرگ را دیدم که چشمکی زد و رفت، بعد که به خانه آمدیم چقدر با ورونیک خودمان را لعنت کردیم که جانمان را دستِ دست فرمان این آدم دادیم. مرگ اینقدر به همه نزدیک است و اینقدر هم همه با آن ساده کنار آمده اند. واقعا وقتی می گوییم مرگ اصلا می فهمیم چه می گوییم؟ چقدر کار ناتمام و باقیمانده برای هر کس وجود دارد که مرگ سراغش می آید. چه لیست بلند بالایی را هر کسی حتی موفق ترین افراد می توانند تهیه کنند که قبل از مرگ باید انجام دهند. درست است که ما قطعا هیچکاری نمیتوانیم در برابر آن کنیم و احتمالا زندگی های طولانی مثلا هزارساله هم بسیار یکنواخت تر و بیهوده تر می شدند و شاید خودکشی در آنصورت خیلی بیشتر از الان بود اما وجود مرگ به خودی خود برای نابود کردن هر گونه طرح و ایده آل کمال گرایانه کافیست. هر بحثی در توجیه مرگ با توجه به این پیشفرض که توجیه کننده خودش هیچ اطلاعاتی درباره بعد از آن ندارد نوعی سفسطه بچه گانه است. چگونه میتوان برای مرگ آماده شد؟ چگونه می توان چیزی را که یکسره غیر قابل فهم است به فهم در آورد؟ عمل مردن عملی است که هرگز برای فردی که زنده است قابل تجربه نیست اما بسیار در حضور او قراردارد و بسیار از آن میگریزد اما به راستی با این وضعیت اسفناک کدام نظم و کدام دین و کدام خدا و کدام امید؟  از این مسخره تر قضاوت کردن اعمال انسان و مجازات یا پاداش دادن او بعد از مرگش در سنی خاص است حال آنکه همان انسان می توانسته با کمی زندگی بیشتر اعمال کاملا گوناگونی انجام دهد... بدترین نکته درباره مرگ اینستکه خیلی هم کم دانش در مورد آن وجود دارد و بنظر من باید همه دانشگاه ی جهان رشته ای به نام مرگ شناسی تاسیس کنند... گاهی نیمه شب ها مثل الان که زینب هم خوابیده است آنقدر به مرگ فکر میکنم که تصور می کنم مرگ با لباسی سیاه پشت در ایستاده و منتظر است من در را باز کنم تا تسلیمش شوم... بقدری از مرگ می ترسم که اگر شیطان وجود داشت حاضر بودم هرگونه بندگی و خدمت را به او بکنم فقط مرا از این مخمصه نجات دهد.  

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت   توسط Human, All Too Human | 

عقلم بدزد و لختی    چند اختیار و دانش؟     هوشم ببر زمانی    تا کی غم زمانه...؟ 



چقدر سر و صدا اینجاست... چقدر نور و چقدر شادی... به او نگاه کن! انگار هیچوقت اینقدر خوشحال نبوده...تا جایی که می شناسمش عامی نیست، اما قیافه اش را ببین... اوضاع من هم دستکمی از او ندارد... چقدر همیشه این مراسم را مسخره میکردم و چقدر به خودم گفتم اگر هم ازدواج کنم هیچوقت این مراسم را برپا نمی کنم... اما اینهمه تلاش و هزینه پدرم چطور میتوانست با مخالفت من رو به رو شود...؟ بخاطر سال ها زحماتشان، سالها تحمل کردن رفتارهای عجیب من، سالها نیامدن من به مهمانی ها و مسافرت ها و .... اگر پول این مراسمِ یک شبه را روی پیش خانه میگذاشتیم حتما میتوانستیم یک جای خیلی خوبتر اجاره کنیم اما آنها عروسی دوست داشتند و زینب هم...با وجود اینکه این مراسم سنتی هیچ شباهتی به عروسی مالیخولیا ندارد اما من در بعضی ثانیه ها حس میکنم در درون فضای آن فیلم و در واقع در احساساتی از آن نوع هستم.. هرچقدر بخواهیم مدرن باشیم نمی توانیم از دست ریشه ها بگریزیم و بقول هایدگر پذیرش یا عبور از سنت برای انسان ناممکن است چون انسان پیش از این انتخاب، در سنت قرار دارد و فکر میکنم یکی از مهمترین مولفه های سنت مفهوم خانواده است و معامله ای که در واقع با پدرم بود و میتوان پذیرفت یا نپذیرفتش و من پذیرفتم... بعضی اهداف لازمه اهداف دیگری هستند و این جشن هدفی مقدس بود که اهداف دیگری را تسریع کرد و حتی اگر هم آن اهداف نامحتمل باشند باز دستکم رسیدن به این یکی میتواند تسکینی باشد. من این جشن را پذیرفتم و امروز که یک روز قبل از تاریخ مشترک تولد ماست از همه عیدهای تمام عمرم خوشحال ترم و حالا که جشن عروسی من است بقول مارگوت:اینک میتوانم بگویم که زندگی کرده ام... 

دوست داشتن یا عشق؟

دوست دارمت با عشق

عشق من به دوست داشتن 

قابل تصور نیست 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت   توسط Human, All Too Human | 

 ۹۰رفت، مثل ۸۹. ۸۸ اصلا مثل اینها نبود، مثل ۸۷ هم نبود، تک بود، یکبار ۸۴ آدم دیگری شدم و یکبار هم ۸۸، الان همان را تکرار میکنم تا شاید زمان دیگری، دیگری شوم. ۹۰ ازین حیث بهتر بود که شلوغی های ذهنم و روحم از همه سال ها کمتر شد. شاید فشار جسمی و روحی که در این سال متحمل شدم مخصوصا بخاطر کار زیاد، به اندازه تمام سال های قبلی عمرم بود اما این خوبی را داشت که بر روی چند مسئله خاص و مشخص بود. تمرکز روی چند چیز خاص بجای انبوهی از آدم ها و چیزها و رویدادها، مثل خوب خواندن دو کتاب با دیدن دو فیلم خوب بجای غرق شدن در انبوهی از خواندنی ها و شنیدنی هاست. اما چه چیز این سال تازه بود؟ فکر میکنم شروع مقاله پژوهشی نویسی بخاطر درس های دانشگاه - که البته هنوز برای من سخت است ذهم را از پیش فرض ها و تعصب های غیر پژوهشی موقع نوشتن خالی کنم – و امکان فوق العاده دانلود انبوه در محل کارم بخاطر اینترنت ۵۱۲ اش دو چیز جدید و مهم این سال بود. اما آنچه در تمام سال با من بود و بیشتر شد غرق شدنم در زبان بود. دیگر انواع کتاب های گرامر و نرم افزار و ... قانعم نمیکرد و رفتم سراغ آموختن برای درک فیلم و اصطلاحات عامیانه و اسلنگ و هر چیز بیخود و چون متاسفانه اینها خیلی زیادند و تکرار هم نمیشوند خیلی هم زود فراموش میشوند و باید بیشتر تمرین کرد. مهمترین دستاورد این سال در حوزه "آدم ها" هم سازگاری بیشتر با همسرم بود که خیلی بهتر از روابط ما در ۸۷ بعنوان دوست و ۸۸ و ۸۹ بعنوان همسر بود. مثل پارسال دوست جدیدی پیدا نکردم اما با بهترین دوست دوست تر شدم. در واقع در مورد ما اصلا این وضعیت که دکتر قوام میگفت اوج سه تا شش ماه است و بعد افول چندان رویت نشد و فکر میکنم بیشترین اختلافاتمان در دوره اول زندگی مشترک و ماه های نخستش بود. احتمالا در آینده و با سخت تر شدن مخارج زندگی او هم مجبور بکار شود و شرایط ما عوض شود اما من بیشتر دوست دارم شرایط فعلی باقی بماند. دیگراینکه نکته چندان منفی در ۹۰ نبود جز سایه  نومید کننده مرگ که آخر شب ها و صبح های زود به سراغم می آمد و درونم را تلخ میکرد...    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 

  چه سرنوشت تلخی ، در انتظار من بود.............



خدا کند بیایی ، که جان من رسیده به لب، کشیده روز بختم به شب، بیا که در دلم برپا شود شکوه آشنایی

نشسته ام به راهت،که برمن افکنی یک نگه،فدای آندوچشم سیه،فروغ زندگی دردل فکن به معجزنگاهت 

چه سرنوشت تلخی، در انتظار من بود، ز عشقت همه درد و ناکامی به روزگار من بود

برای این آخرین بار، نسیم این چمن باش، منم همیشه تنها به یاد تو، تو هم به یاد من باش



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 

حمید وحدتی چندی پیش منزلش را هم فروخت و برای همیشه به لاهیجان رفت تا با خانواده اش زندگی کند. این اقدام او بعد از انصرافش از ارشد فلسفه غرب دانشگاه علامه دومین اقدام انقلابی او در این چند ماه بود بخصوص که اختلافات شدیدی با خانواده داشت. انصراف او هم برای من ناامید کننده بود بخصوص اینکه می دانستم چطور کنکور داد در حالیکه خیلی کم خوانده بود و آن اواخر کلا فلسفه را کنار گذاشت و در بدترین حالت روحی و بعد از چند ساعت چت ناشی از ماری جوانا آنهم از منزل فرد دیگری بین خواب و بیداری با آژانس خودش را به جلسه رسانده بود و بقول خودش همه سوالات را با شم فلسفی جواب داد و رتبه اش 26 شد. آنهم بعد از اینکه با آنهمه بدبختی و کمک های خانم موثق در زیاد و کم کردن نمراتش برای مشروط نشدن لیسانس گرفت. درباره حمید خیلی چیزها می شود گفت اما بدترین عذابش بنظر من اینبود که چون بخاطر تغییر مقطع از دکترا به لیسانس توانسته بود بدون کنکور پذیرفته شود مشکلات و رفت و آمدهای زیادی با انواع ادارات آموزشی و گروه پیدا کرد، چیزی که از آن متنفر بود و چقدر هم خانم رمضانی اذیتش کرد که میگفت رابطه اش با او نوعی عشق و نفرت است! عذابی که او از واحد های مختلف آموزشی و بوروکراسی دید خیلی زیاد بود. حمید قدیمی ترین دوست من است، یا بود. و احتمالا بدین خاطر فکر میکنم باید بیش از دیگران به او توجه میکردم که نکردم. منزل عجیب او در جمالزاده که در گوشیم بنام "خانه لینچی" سیوش کرده بودم خاطرات زیادی برای بسیاری از بچه های ان دوران دارد. من هیچوقت با او رابطه متعادلی نداشتم، از اولین کلاس های درس که من در سیاست و روشنفکری دست و پا میزدم دنبال پرسش های واقعا فلسفی بود و فیلسوف ترین دانشجوی ورودی 84، بعد که من جذب این پرسش ها شدم او دنبال سینما رفت. من شوپنهاور می خواندم او تصمیم گرفت ورزشکار شود. من دنبال ورونیکا بودم و او جذب فیزیک و منطق شد و من دنبال کار بودم او می خوابید و فکر میکرد و هیوم را دوست داشت. در واقع ما بارها طی این مدت تغییر کردیم و برداشت هایمان از هم بسیار تغییر کرد و من واقعا نمی دانم از خودم چه تصویری در ذهنش ساختم که دفعاتی ستایشم میکرد و دفعاتی شدیدا نقد و این برای من مهم بود که بدانم چه تصویری از خودم در ذهن او و نه خیلی های دیگر داشتم. من هم همیشه او را بخاطر ننوشتنش نقد میکردم او هیچوقت چیزی نمی نوشت وگاهی فقط نقاشی میکرد. فکر کنم بزرگترین اختلاف ما در تمام این سال ها سر قداست فلسفه بود که او همیشه دستش می انداخت و من طرفدارش بودم. او هر چه بود تنها آدمی بود که من از شمی که در گفتن جملات کوتاه عذاب آور داشت می ترسیدم یعنی دقیقا چیزی که همه تلاشت را زیر سوال می برد و مواجهه با او برای من دشوار بود. بعدا که با ورونیک به منزل او می رفتیم دیگر آن مواجهه خصمناک بین ما نبود و بحث هامان بالا نمیگرفت مگر بین من و ورونیک که او هم حق را به زینب میداد و تمام میشد چون دیگر خشونتی نبود. بزرگترین نا امیدی اش در این سالها شکست جنبش سبز بود وقتی برخلاف انتظارات شدیدا سیاسی و فعال شد و در چشمانش برای اولین بار امید تغییری بزرگ پدید آمده بود اما نشد. حمید بارها تصمیم گرفت زمینه مشخصی را برای مطالعه انتخاب کند اما نمی توانست و تمام پولش را در این سال ها خرج خریدن کتاب های فلسفی میکرد تا پارسال که یکدفعه ادعای پیامبری کرد. این عجیب ترین اتفاق درباره ضد متافیزیک ترین دانشجوی فلسفه بود که دیدم. بیشتر بچه ها مسخره کردند با اینحال حمید در چند روز حجم زیادی از مطالب را که میگفت الهام است نوشت آنهم با زبانی عجیب و شخصی که بجز خودش کسی نمیتوانست آنها را بفهمد. منکه کاری با پیامبری نداشتم از این نوشته ها خیلی خوشحال شدم تا اینکه مدتی بعد همه را سوزاند. فکر میکنم یکی از چیزهایی که به او ضربه زد دوستان هنری اش بودند که او را به فضاهایی بردند که در ذاتش متعلق به آن نبود. بجز آرش همه دوستانش آدم های بدرد نخوری بودند که فقط از زندگی عقبش انداختند. چقدر بهش میاد استاد فلسفه میشد اما افسوس دانشگاه را رها کرد. چندی پیش می گفت برود خدمت خیلی بهتر میشود، منکه بعید می دانم اما برنامه دارد بعد از خدمت از ایران برود. به هر حال حمید رفت و خانه او که همیشه محلی بود که فلسفه از آن می بارید هم تمام شد. من هر بار از سر جمالزاده رد شوم تاسف خانه را میخورم بخصوص که سال اول در جریان خریدش بودم. در واقع ما میخواستیم با هم، خانه ای اجاره کنیم که یکدفعه پول زیادی از پدربزرگش به او رسید و او آنجا را خرید.هیچوقت نفهمیدم بنفع من شد یا نه چون گاهی فکر میکنم اگر با هم زندگی میکردیم شاید یکی مان دیگری را می کشت. به هر حال آن خانه تمام شد. تصاویرش در این سالها که بارها تغییر کردند، از تابلوی بزرگ هیتلر که بعدها سرنگون شد و عکس دانشمندان جایش را گرفت و بعد فلاسفه و بعد ... عکس همفری بوگارت روی در اتاق کوچک پر از کتاب و خیلی چیزها و تابلوی بتهوون که من برایش خریدم، تصویر سیگار الزامی است و ... این اواخر خیلی می خواستیم با ورونیک یکبار به او سر بزنیم اما انداختیم عقب و عقب و .... تا اینکه ....حمید زنده است اما آن خانه مرد و حمیدی که ما می شناختیم با آن خانه معنا پیدا میکرد. اینک خانه کجاست؟     

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 

پر ِفِتو فرهادی!

They say Iranian never do it . Look now we did it

سرانجام برای اولین بار در تاریخ ۸۴ ساله مهمترین جوایز سینمایی جهان و برای اولین بار در بیش از نیم قرن اهدای جایزه بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان و برای اولین بار طی سی و چند سالی که فیلمی از سینمای ایران معرفی میشود "یک جدایی" جایزه اسکار را در این رشته برد تا یکی ازبزرگترین عقده ها و سرخوردگی های اهالی سینمای ایران رها شود. سینمای ایران (بطور رسمی) قبلا یکبار حدود ۱۵ سال پیش با فیلم "بچه های آسمان - مجید مجیدی" توانست در این رشته نامزد شود و خوشبختانه بازنده شد. خوشبختانه به این خاطر که سینمای ایران مثل خیلی کشورهای بدبخت تا قبل از این صرفا با فیلم های دهاتی مطرح بوده که یا به روستایی ها یا به فقرا و بدبختا و افلیج ها اختصاص داشته و مسبب اصلی این وضع هم کسی نیست جز کیارستمی! او و پیروانش و همچنین مخملباف و دخترش سینمای ایران را به گونه ای بسیار عقب افتاده در جهان مطرح کردند و اگر خیلی منتقدان غربی سینمای ایران را با افغانستان اشتباه میگیرند تقصیری ندارند. "بچه های آسمان" با اینکه فیلم زیبایی بود باز فیلمی درباره بدبخت ها و فقرا بود و موجب انحصاری بنفع مجیدی شد که بعدش طی یک دهه سه بار دیگر فیلم های او را بعنوان نماینده برای اسکار فرستادند که هیچکدام نامزد نشد و البته من که اصلا از سینمای مجیدی خوشم نمی آید و چند سال پیش هم که در تلویزیون علیه سروش حرف زد بدتر. در بین این فیلم های بیخود، "دایره" جعفر پناهی یکی از این تک ستاره ها در جشنواره های بین المللی بود که هر چند روایتی از بخش مدرن تر جامعه ارائه داد اما نمادی از جامعه ایران و طبقه متوسط جدیدش نبود تا اینکه "الی" رسید. آنچه خیلی ها درباره این موفقیت نمیدانند اینستکه شروع داستان "جدایی" با اتفاقی بود که دوسال پیش در جشنواره برلین افتاد وقتی "درباره الی" بسیار پسندیده شد و فرهادی جایزه بهترین کارگردانی را از برلین گرفت (اولین بار برای کارگردانان ایرانی و ضمنا فرهادی برای "جدایی" نتوانست این جایزه را بگیرد) من از همان زمان و بعد از دیدن "الی" مطمئن شدم سینمای ایران در حال عرضه یک فیلسماز بزرگ و مدرن است که ربطی به آن دهاتی بازی ها و ساختار کند و غیر شهری کیارستمی ندارد. مثلا "طعم گیلاس" واقعا چقدر از سینمای روز دنیا بدور است و انگار اینقدر از این فیلم ها ساختیم که دلشان به حالمان سوخت و جایزه دادند. سینمای کیارستمی اصلا بد نبود و به هر حال حرفی برای گفتن داشت (نقدهای فرهادپور و اسلامی دیگر خیلی شدید و افراطی بود)اما من از اینکه نماینده جریان سینمای ایران باشد بدم می آمد و خوشبختانه کیارستمی در آخرین اثرش کل آن نوع فیلسمازی را کنار گذاشت. اما بجز این دو نامزدی مذکور از سینمای رسمی ایران، تاکنون چندین ایرانی هم در رشته های مختلفی نامزد شده اند که ربطی به سینمای داخل ندارند و شروعشان از اسکار ۹۷بود که داریوش خنجی (فیلمبردار "نیمه شب در پاریس") برای فیلم "اویتا" نامزد اسکار فیلمبرداری شد و همان سال حبیب زرگرپور بخاطر جلوه های ویژه فیلم "گردباد-۱۹۹۶" و درسال ۲۰۰۰ هم بخاطر "طوفان کامل" نامزد همین جایزه شد.(انصافا آن امواج سی متری حقش جایزه بود) حسین امینی نویسنده فیلمنامه (درایو) که از فیلم های خوب امسال است در سال ۱۹۹۸ برای فیلمی بنام "بال های فاخته" نامزد بهترین فیلمنامه اقتباسی و مهدی نوروزیان در سال ۱۹۹۹ بخاطر فیلم کوتاه "کشتن جو" نامزد فیلم کوتاه شده بود اما احتمالا معروفترین نامزدی ما از آن شهره آغداشلو برای بازیگر مکمل زن در "خانه از شن و مه" باشد  و بعلاوه کامی عسگر بخاطر تمهیدات صوتی "آخر الزمان" مل گیبسون نامزد شد و"پرسپولیس" ساخته مرجان ساتراپی هم که در اسکار ۲۰۰۸ نامزد بهترین انیمیشن شد. من که نه ناسیونالیستم نه مثل فرهادی ذره ای به فرهنگ زیر غبار مدفون شده ایران افتخار می کنم و خوشبینم، - این فرهنگ را مگر فقط بچه های باستان شناسی در تیر و تخته های نواحی پرت پیدا کنند - اما خوشحالم بخاطر شادی جمعی که بین اهالی سینمایی که می شناسم پدید آمد با هر تاریخ و هر فرهنگی. از فرهادی ممنونم بخاطر احساس خوبی که به ما داد. ضمنا فراموش نکنیم در این قاره عظیم آسیا فقط دو کشور قبلا این اسکار را گرفته بودند که بجز سینمای ژاپن که بحثش جداست فقط تایوانی ها بخاطر "ببر خیز گرفته اژدهای پنهان" اسکار گرفته بودند و حالا ما سومین کشور آسیایی و ۲۴ مین کشور جهانیم که این جایزه را میگیریم در حالیکه هند با سینمای عظیمش (کدام عظمت؟) و بسیاری کشورهای اروپایی نتوانسته اند به این موفقیت برسند. از مسولین شبکه فاکس(فرکانس عربست) هم ممنونیم که بعنوان تنها شبکه رایگان مراسم را پخش کرد و چقدر همه ما حدود ساعت 4 با حسی مشترک در سراسر دنیا خوشحال شدیم وقتی جدایی پرواز کرد... بهتر بود فرهادی آن دو جمله را حفظ میکرد تا اینکه با آن لهجه بدش از روی کاغذ تا شده بخواند. این اسکار از دید منتقدان غربی اصلا سیاسی نبود و کاملا بخاطر جنبه های هنری به فیلم داده شد اما برای ما که سرخوردگی مدت ها تحقیر ایران در مجامع جهانی بخاطر عملکرد این حکومت و خاطره تلخ شکست جنبش سبز را در دل داریم این اسکار ماجرایی دیگر داشت و حکایت بغض و غرور و امید بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 


در حال و هوای نتوانستن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 

 

((دانلود آهنگ Straight Outta Southside))

آلبوم:  T.O.S 

در ادامه مطلب ترجمه آهنگ و گزارشی از سوابق جنایی گروه جی-یونیت را نوشتم. قبلش حتما آهنگ را از لینک دانلود کنید و دستکم با یک کار خوب گنگستا رپ آشنا شوید. قبلا هم گفتم یکی از دلایل علاقه من اینستکه واقعا خلافکار و زندان رفته هستند و چند وقت یکبار به دادگاه می روند. ترجمه بر اساس شناختم از رپ و فرهنگای اسلنگ است و برای خواننده ناآشنا با این پارادایم مبهم است مثلا nigga در هر جمله و بسته به گوینده معنایی متفاوت دارد یا اینکه لویی سیزدهم بین vپرها اشاره به آلت بزرگ دارد.   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 

تو کدوم کوهی که خورشید.............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 

یک نبوغ غیر الکی! 

 از آمدن و رفتن ما سودی کو؟           یک هبوط الکی! یک سقوط الکی!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 


درباره همجنسگرایی زنان و فیلم شرایط


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 


پراگماتیسم رورتی و فتنه 88!

حسین شریعتمداری نویسنده ای بوده که معمولا بجای نفرت موجب  خنده من شده و از اینرو چندی یکبار تحلیلی از او را میخوانم و کیف میکنم . اینبار با اشاره به رورتی در "یادداشت روز" یکشنبه 4 دی کیهان(در سایتش موجود است) اینقدر خنده دار نوشته که حیفم آمد اشاره ای به ان نکنم.بیچاره حالا که اینهمه داستان سر هم کرده ، فکر نکرده لااقل اسم یکی را بیاورد که کسی نشناسد و با آوردن نام مهمترین فیلسوف پساتحلیلی چند دهه اخیر داستان بسیار کمیکی نوشته، برای من که مدتی روی آثار رورتی کار کرده ام و در خواندن مقاله های انگلیسیش وقت گذاشتم لذتی بیشتر داشت.کاش میشد به دکتر زیباکلام هم این نوشته را بدهم بخواند. 

جان کين-JOHN KEANE- نظريه پرداز معروف کودتاهای مخملی در اروپای شرقی- دهه ۱۹۸۰- است. او يک استراتژيست استراليايی تبار و مقيم انگليس است که رياست «مرکز مطالعات دموکراسی لندن» در دانشگاه وست مينستر انگلستان را برعهده دارد. او يکی از مشاوران ارشد سرويس اطلاعات خارجی انگليس - MI۶- است و از اواخر دهه ۹۰ ميلادی با همکاری برخی از اعضای مرکزيت گروه هايی که بعدها جبهه اصلاحات را تشکيل دادند، پروژه ای با عنوان «جامعه مدنی ايران» را در مرکز مطالعات دموکراسی لندن، کليد زد....در اوايل خرداد ۱۳۸۳ ريچارد رورتی، بلندآوازه ترين فيلسوف و استراتژيست آمريکايی و ازرهبران بخش عمليات سری سازمان سيا در جنگ های علمی و عقيدتی و باز هم در پوشش مطالعات آکادميک به ايران آمد و با اعضای مرکزيت جبهه اصلاحات درباره تهيه يک مدل عملياتی جنگ نرم و فرمول متناسب با شرايط جمهوری اسلامی ايران به بحث و تبادل نظر پرداخت. رورتی - که اکنون مرده است- بر تربيت يک «نيروی اجتماعی سازمان يافته» تاکيد داشت که می توانند «در يک لحظه تاريخی» و الزاما يک دوره انتخاباتی -رياست جمهوری يا مجلس- وارد عمل شوند. ۴ ماه بعد، جان کين در ادامه برنامه آموزشی ريچارد رورتی و با ماموريت تشکيل يک «هسته مادر» با همان پوشش آکادميک قبلی به ايران آمد و برای مدعيان اصلاحات يک کارگاه آموزشی برگزار کرد. اين کارگاه در بانک اطلاعاتی «مرکز تحقيقات سياست های علمی کشور»، با عنوان «دوره آموزشی گذار به مردم سالاری» ثبت شده است و...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 

         اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد    گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

         به رغم مدعیانی که منع عشق کنند   جمال چهره ی تو حجت موجه ماست

 

چه ماه پرحادثه ای برای من بود و بالاخره در این ماه....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 

"همه نویسندگان شگفت زده می شوند وقتی کتابشان جدا از آنان به حیات خویش ادامه می دهد ، تو گویی بخشی از اندام یک حشره جدا شده و اکنون را ه خود را دنبال می کند.... کتاب در پی خوانندگان خویش است، مشعل زندگی را بر می افروزد، اسباب شادمانی را مهیا می سازد، در دل ها ترس می افکند، منشا نگارش کتاب های تازه می گردد، و به روح طرح ها و وظایف تازه بدل می شود- خلاصه آنکه کتاب چون موجودی دارای نفس و روحمند می زید که با اینهمه انسان نیست. خوشبخت ترین مولف کسی است که میتواند چون کهنسالان بگوید که همه اندیشه ها و احساسات حیات آفرین ، نیرو دهنده ، تعالی بخش و روشنگر او اکنون در نوشته هایش می زیند و او خود چیزی نیست مگر خاکستری رو به خاموشی، حال آنکه آتش جان او در همه جا در گرفته است و پیش میرود اگر اکنون آدمی کماکان بیندیشد که نه تنها کتاب، بلکه هر فعل انسانی به طریقی علت دیگر اعمال، تصمیمات، و اندیشه هاست، هر آنچه رخ می دهد به نحوی سر درگم کننده با رخدادهای آینده پیوند خواهد داشت، و او بدین سان به وجود یک نامیرایی راستین و به وجود حرکت پی می برد: آنچه زمانی حرکت کرده است  در وحدت کلی همه ی هستی محصور و جاودان گشته است چون حشره ای در کهربا"

 (A Book For Free Spirits - Part208)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 



بیا با من مدارا کن...............



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 

 

  شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی؟

 

---------------------------------------------------------------------

این وجودی که آنقدر از او می ترسیدم و آنقدر برایم سودمند بود به یاری فراموشی، رنجم را کمابیش بطور کامل از میان بر می داشت و از امکان شادکامی برخوردارم می کرد و این وجود کسی جز یکی از "من" های یدکی نبود که سرنوشت برای ما ذخیره کرده است و بدون توجه به خواهش و التماس مان (همانند پزشکی روشن بین و به همین دلیل سختگیر) به رغم خودمان و در وقت مناسب آن را جانشین "من" بیش از حد آسیب دیده می کند . چنین تعویضی را سرنوشت البته (همانند فرسایش و نوسازی بافت های بدن) گاه به گاه انجام می دهد اما ما فقط زمانی متوجهش می شویم که من قبلی با دردی شدید با جسمی خارجی و جراحت آور همراه بوده است و یکباره با تعجب میبینیم که دیگرازآن خبری نیست ، در حیرت از اینکه کس دیگری شده ایم کسی که رنج من ِ قبلی برایش دیگر چیزی جز رنج کس دیگری نیست ، رنجی که می توانیم با دلسوزی از آن حرف بزنیم چون خودمان حسش نمی کنیم. حتی اینهم برایمان مهم نیست که آن همه رنج را تحمل کرده باشیم چون فقط به نحو گنگی به یاد می آوریم که چنان رنج هایی کشیدیم. به همین گونه پیش می آید که کابوس های آدم دهشتناک باشد اما در بیداری کس دیگری شده است و دیگر اعتنایی ندارد که کس ِ قبلی در خواب با چند آدمکش درگیر بوده و از دستشان گریخته است. بدون اینکه این من هنوز تماس هایی با من قبلی داشته باشد همچون دوستی که در مراسم سوگی شرکت کند و در عین بی تفاوتی در گفتگو با حاضران حالت اندوهگین لازم را به خود بگیرد...

 

رنج حتی زمانی که هم ماده ی اولیه اثرمان را در درونمان کشف نمی کند و در اختیارمان نمی گذارد ، باز این فایده را دارد که ما را به آن ترغیب کند . تخیل و اندیشه می توانند به خودی خود ماشین هایی بسیار کارامد باشند ، اما میشود که بی کار و بی حرکت بمانند . رنج آنها را بکار می اندازد و کسانی که برای ما مدل رنج میشوند برای چه جلسه های بسیاری پی در پی به ما وقت می دهند! در این آتلیه ای که فقط در این دوره ها به آن می رویم و در درون ماست . این دوره ها همچون تصویری از زندگی ما هستند با همه ی رنج های دگرگونش . زیرا آنها نیز حاوی رنج های گوناگون اند و هنگامی که می پنداریم آرامش فرا رسیده باشد رنج تازه ای آغاز می شود. تا زه به همه ی مفهوم های این واژه : شاید از آن رو که این وضعیت های پیش بینی نشده ما را به تماسی هر چه ژرف تر با درون خودمان وا می دارند ، و معماهای دردناکی که عشق هر لحظه پیش می کشد ما را آگاه و کارآموخته می کند ، ما را پی در پی به کشف ماده ای می رساند که از آن ساخته شده ایم.



-----------------------------------------------------------------------------------------------

- دو قطعه فوق به ترتیب از جلد ۷ و ۸ "در جستجوی زمان از دست رفته" در همدلی با حجت همکلاسی خوب ما گزینش شده که از معدود دانشجویان فلسفه بود که از نظر علمی و اخلاقی خود را حفظ کرد و سلامت روح و روان داشت و به لطف تلاشش امسال ارشد هم در دانشگاه تهران قبول شد. تقدیرتراژدی تلخی برای او که از راهی دور و سرسبز به تهران آمده بود آماده کرده بود که شاید اگر برای من یا ایکسیون اتفاق افتاده بود به حوادثی فجیع می انجامید . اما او سکوت کرد و بقول ورونیکا همه چیز در سکوتی سرد پیش رفت تا اخیرا اتفاقی بیفتد که التیام شگفتی بر زخم های او باشد و داستان آنکه روزی حجت دوستش می داشت و میخواست زرنگی کند به چنان فضاحتی رسید که دیگر رویش نمیشود وارد دانشگاه شود و به قول دوستی این آه حجت بود که سرنوشت را به هم زد . با اینحال اینها همه ضرورت های سرنوشت حجت بود در مسیر تکاملی اش که او را به مراحل بالاتری رساند تا درک بهتری از خودش داشته باشد و معنای رنجی که کشیده را بفهمد و بدرستی که مونتی گفته است غایت همه فلسفه ها اینستکه انسان بتواند از زندگی خودش همچون ضرورتی شخصی لذت ببرد. بسا سرنوشت که دریافته نمیتواند او را بدترین شرایط به هم بریزد شرایطی شیرین و دلپذیر بر سر راهش قرار دهد که سزاوارش است.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 



آه آبان! دیگر اشعه هایی که زیبایی های دخترکان بر چشم من فرود می آوردند خاموش و کم سو شده....




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 
 

   

پشت این ساعت لعنت شده ، موجودی کوچک حریصانه به انتظار ایستاده تا زنگ پایان زندگی مرا به صدا در آورد و چون شبحی بر من هجوم آورد ، آنگاه که تمام خدایان و کائنات از نجات  من ناتوانند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 

50-Bitch I know you ain't mad, I done came up,And if you are, fuck you 'cause I ain't changed up


حالا که برای اولین بار طی این ده سالی که IMDB را دنبال می کنم "جدایی نادر از سیمین" به لیست 250 فیلم برتر تاریخ سینما آمده (اگرچه من "درباره الی" را بیشتر دوست داشتم و قبلا "پرسپولیس" هم آمده بود اما "پرسپولیس" از سینمای ایران نبود) و "خورشت آلو" هم در راه است جا دارد خیلی از هم نسلان فیلم باز، بی اعتنایی سنتی شان به سینمای ایران را کنار بگذارند و کمی هم ستایشش کنند . خیلی ها فکر میکردند کیارستمی آنجلوپلوس ، ساتیجات ری یا حتی برگمان ماست (بیچاره برگمان) و با تمام شدنش ما در جهان تمام می شویم اما حالا داریم می بینیم که اتفاقا ایرانی ها فیلم هایی بهتر از او هم می سازند و راستش من ضمن اینکه فیلمساز خوبی میدانمش اما هیچوقت نمیتوانم طعم گیلاس یا زیتون و خانه دوست را شاهکار بدانم و خودش بنظر من یک نابغه نیست و محیط روستایی و جاده ای فیلم هایش (که خودش در مصاحبه ای گفته حتی نمیتواند 10 دقیقه از فیلم های قدیمیش را ببیند) در کنار محیط شهری و مدرن "تهران من حراج" برایم جذابیتی ندارد چون من هم جبرا شهری و مدرن هستم و به این دلیل "ده" بخترین چیزیست که از کیارستمی گیرم آمده اما  بیشتر آن معنویت و سادگی که در فیلم های معروفش هست (یا مجیدی که اصلا دوستش ندارم) را نمی فهم...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 
 

 

 

 برای آنکه گفت تمام زندگی تدارکی برای مرگ است....

 

 نوشتن درباره آنچیزی که الان می نویسم همواره برایم نوشتنی سخت و دوست داشتنی بوده است و آن نوعی حس شناور بودن  در حالت حسرت گونه عجیبی است که گه گاه در کلاس های دکتر Ghavam دچارش می شدم و الان در کلاس های دکتر Alizamani ، مخصوصا در کلاس این ترمش که مثل شیوه دکتر Beheshti تدریس طبق عنوان درس که –زبان دین و هرمنوتیک- بود را رها کرد و بجایش تصمیم گرفت حاصل مطالعات شخصیش را با موضوع "معنای زندگی" درس بدهد. من دانشجویان کرد خوب زیادی مثل حامد ایکسیون یا عابد.ک در فلسفه دیده ام اما در همه دانشگاه ها و همایش های فلسفه هیچوقت یک استاد فلسفه کرد ندیده بودم انگار که نوعی تناقض بود تا اینکه بعد از گذر این سال ها بالاخره در گروه فلسفه دین به این استاد برخوردم . نمیدانم بعلت آن علاقه به "کلاس های" دکتر ق بود یا چیز دیگری که بنوعی حس شبیه سازیم باعث شد حالا کلاس های این استاد را جایگزین آن کنم و البته این دو این شباهت اصلی را دارند که خیلی آکادمیک نیستند و نیمی از کلاسشان به حاشیه و نقل امثال و حکم و حرف های غیر درسی میکشد و این ممکن است خوشایند خیلی ها نباشد در عوض هنگام تدریس بسیار دقیقند و می دانند درباره چه حرف میزنند و هر دو هم برخلاف من عشق مولانایند اما شباهت مهمترشان انتقال همین حس ضرورت زندگیست که در اولی حالتی خشک و فلسفی دارد و در دومی حالتی معنوی. در مورد دکتر ع آنچه مرا بیشتر در آن حالت غوطه ور می کند قرابت نژادی و نوعی فهم خاصی است که من از معمولی ترین حرف های او و ایستاترین حالت های حسی پروستی کلاسش(نمیدانم این حالت را چگونه توصیف کنم) پیدا می کنم و این حالت الزاما به حرف های فلسفی او و این مباحث بستگی ندارد بلکه نوعی دریافت تاریخی از مرگ و نابودی است و این به درکم ازحالت های صحبت یک کرد ربط دارد که با گذر زمان در من شکل گرفته وشاید دانشجویان ترک شبیه چنین حسی با دکتر ق داشتند. دکتر ق که خودش در زبان عربی و فسفه اسلامی استاد است یکبار تعریف میکرد در جلسه ای شدیدا علامه طباطبایی را نقد کرده که آخوندی در دفاع از علامه گفته ایراد های شما به این دلیل است که عربیتان خوب نیست و منظور علامه را از نثرش خوب نمی فهمید! قوام هم در جوابش گفته من همشهری علامه ام و حتی میدانم در فکرش ترکی چه بوده که وقتی آن فکر ترکی را عربی نوشته چرا نثرش اینجور شده و تو میگی من علامه را نمی فهمم؟!.... خلاصه آنچه من از کلاس های دکتر Alizamani میفهمم شبیه چنین چیزیست یعنی می دانم آن فکری که در بستر خشن (خشن یعنی ضرورت یعنی واقعیت) کوهستانی کردی شکل میگیرد و چگونه بر اثر هر حوادثی از روزگار بی در و پیکری و بی نظمی عالم را درک می کند و بعد با تمام وجود میخواهد از آن بگریزد و بدنبال پناهگاهی است با این حس حسرت گونه که چرا اصلا این بی هدفی عالم را درک نموده، دردی که از این فهم بوجود می آید غمی که از این درد حاصل میشود و درک غمی که من احساسش میکنم و تکرار این درک از آن غم، دلیل من برای نوشتن از آن درد است...          


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت   توسط Human, All Too Human | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ




























































---------------------------------
و آیا فلسفه تمرین مرگ نیست؟

یقینا چنین است (فایدون)

-------------------------------

تورا نمی بخشند
مرا نبخشیدند
ترانمی بخشم


ـ کسی نمی آید؟
- در انتظار نبودی و گرنه می آمد


به من نگاه مکن
وگرنه این تو و آغاز بی سرانجامی
وگرنه این تو و پهنه ی پریشانی
ز لاشه ام بگذر
که من ز دودمان منقرض
اشک و خون و یخ هستم
چو سنگواره ی ماموت...


به من نگاه مکن
حریق باد مرا سوخت
سوخت
آبم کرد.
حریق "هیچی" و" پوچی"
حریق "بی هدفی"
تشنه ی سرابم کرد


به من نگاه مکن
هنوز می سوزم
هنوز …


نصرت رحمانی(گزیده تاول ها)







--------------------------------

حقیقت چیست؟ لشگری از استعاره ها...نباید اجازه داد فریبمان دهند.انسان بزرگ به ضرورت یک شکاک است.
(این بدین معنا نیست که باید شکاک بنظر آید.) بشرط آنکه بزرگی عبارت از اراده کردن ِ چیزی بزرگ و وسیله دستیابی به آن باشد و بدین ترتیب او با آن "استبداد هدایت یافته" شور و شوق های بزرگ هماهنگ است. .قدرتمندی ، آزادی برگرفته از قدرت و قدرت فزون تر ِ هر جان با میزان شکاکیت او به اثبات می رسد. از این رو انسان های اهل باور درهمه ی امور بنیادین هیچ اهمیتی ندارند. "باور همان زندان است." برای هم سخن شدن در باب ارزش و ضد ارزش باید همه ی باورها را زیر پا و پشت سر نهاد... جانی که در پی سترگی و نیز دستیابی به ابزار های آن است ، رهایی از هر باوری(مذهبی یا غیر مذهبی) نشانی از قدرتمندی و توانایی نگرش آزاد است... نیاز به ایمان ، نیاز به هر چیز بی قید و شرط بصورت آری و نه ، برهانی بر ناتوانی است و از اینجاست که ناباوری به مثابه یک غریزه پیش شرط می گردد.. باور به مثابه ی ابزار است یعنی تنها با باور میتوان به هدف ها رسید. آن شور سترگ نیازمند به باورها و بهره جویی از باورهاست ولی تن به آن نمیدهد . انسان اهل ایمان الزاما انسانی وابسته است و چنین انسانی بر پایه ی وجود خویش به جست و جوی هدف نمی رود. مومن (حتی مومن به الحاد یا به زن) به خود تعلق ندارد و تنها ممکن است ابزاری باشد یعنی باید از او بهره گیرند و او خود نیز به کسی نیازمند است که از او بهره کشی کند.هر نوع ایمان(ایمان به خدا یا بی خدایی) نوعی از خودگذشتگی و با خود بیگانگی است.اگر به این نکته بیندیشیم که بیشتر مردم به مرجعی نظام بخش برای خود نیازمندند تا از بیرون با آن تنظیم شوند و آن ها را محدود نگه دارد و بپذیریم که اجبار در مفهوم متعالی ترآن نوعی بردگی و آخرین شرطیست که انسان دارای ضعف اراده ، بخصوص زنان به آن می بالند ، حقیقت این باور و ایمان را در می یابیم."باور ستون فقرات این انسان هاست." آنان بسیاری از امور را نمیبینند ، در هیچ کاری آزاد نیستند. مومنان(مومن به فلسفه یا هنر) آزادی آنرا ندارند که اصلا برای تشخیص مساله حقیقی و غیرحقیقی وجدانی داشته باشند یعنی صداقت در چنین جایگاهی بلافاصله به معنای سقوط است. حال سر ِ آن دارم که پرسشی برای انسان های ژرف مطرح سازم : آیا اصلا تضادی بنیادین بین خطا و حقیقت وجود دارد؟ - تنها پس از اینکه ما همه باورها را به سان دروغ و نمود شناسایی کردیم بر این زیباترین جعلیات یعنی فضیلت از نو حقی می یابیم .درون هر باور، دروغی هدفمند نهفته است و باور همان زندان ِ تن است.


نیچه – (گزیده متون مختلف)




پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
آرشیو موضوعی
اشعارم
فلسفه
سینما و موسیقی
دیگری
خاطرات ورونیکا
زندگی
در حال و هوای عشق